تبليغاتX
رامسر عروس شهرهای ایران

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 8:57 |

پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .
نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .

پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .

تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .

اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .

پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :

آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايظ سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 17:25 |
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه ای که دامادهايش به او دارند را ارزيابی کند.


يکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم ميزدند از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شيرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکينگ خانه داماد بود و روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»


زن همين کار را با داماد دومش هم کرد و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦ نو هديه گرفت که روی شيشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»


نوبت به داماد آخری رسيد.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جايش تکان نخورد.

او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود پس چرا من خودم را به خطر بياندازم؟

همين طور ايستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح يک ماشين بی ام ‌و آخرين مدل جلوی پارکينگ خانه داماد سوم بود که روی شيشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»
 
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 15:15 |
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:37 |

روان شناسان شخصیتی براین عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید :
فرض می کنیم که شما متولد 29 اردیبهشت 1364 هستید.اردیبهشت ماه دوم (2) سال است پس :

9=1+8=18=5+9+ 3+1=1395= 1364+2+29

شماره تولد 9 است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید.

 تفسیر اعداد:

-۱ خالق و مبتکر:
''
یک'' ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خود خواه می شوند. با این حال ''یک'' ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارتهای سیاسی را یاد میگیرند . همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که ''بهترین'' باشند . در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند.
-۲ پیام آور صلح :
''
دو'' ها سیاستمدار به دنیا می آیند ! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آنها فکر می کنند . اصلا تنهایی را دوست ندارند . دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آنها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد. اما از طرف دیگر ، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند.از آنجایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند.
-۳ قلب تپنده زندگی :
''
سه '' ها ایده آلیست هستند، بسیار فعال،اجتماعی،جذاب،رمانتیک وبسیار بردبار و پر تحمل .خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه آنها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقعگرایایه تری هم ببینند.
-۴ محافظه کار :
''چهار'' ها بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقا بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند. بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربانتر باشند.
-۵ ناهماهنگ با جماعت :
''
پنج'' ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود،غالبا برایشان درد سر ساز می شود. آنها عاشق تنوع هستند ودوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات آنها هرگز تمام نمی شود. آنها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری ،تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند.
-۶ رمانتیک و احساساتی :
'' شش'' ها ایده آلیست هستند و زمانی خوشحال می شوند که احساس مفید بودن کنند. یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان موثر است و آنها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنرو موسیقی هستند. دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند.''شش'' ها باید بین چیزهایی که می توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند.
-۷ عاقل و خردمند :
''هفت'' ها جستجو گر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می پذیرند.احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچگاه کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمی کنند و شعارآنها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آنها فیلسوفهای آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سوال بی جوابی ندارند . مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه!
-۸ آدم کله گنده :
''
هشت '' ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستندو طرحهاو نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را با هدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان رابه وجود می آورند که دیگران همیشه آنها را رئیس ببینند.
-۹ اجرا کننده و بازیگر :
''
نه '' ها ذاتا هنرمند هستند . بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج میکنند . با جذابیت ذاتی شان اصلا در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ كـس برای آنها فرد غریبه ای به حساب نمی آید.در حالات مختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد . آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقتها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکملشان در زندگی باشد دست یابند

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 16:2 |
 

آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.

وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.

هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.

حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سيراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.

بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد !


این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این شيوه ي خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده كه به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟
این شيوه ي خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است كه در قلبتان حضور دارد!

به خداوند نگویید که چقدر توفان مشكلات شما بزرگ و سهمگین است... به توفان بگویید که خداي شما چقدر بزرگ و توانا است.
 

منبع : مجله موفقیّت

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 8:19 |
اگر گفتید فرق واحد پول ایران و انگلیس چیه؟
در انگلیس شما يك كيف اسکناس مي بريد و  با اوون ماشين مي خريد....اما در ايران شما يك ماشين اسكناس مي بريد و با آن يك كيف مي خريد.
 
 
اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيه؟
در پاريس هر وقت خواستيد گردش كنيد از ماشين پياده مي شيد و در تهران هر وقت خواستيد گردش كنيد سوار ماشين مي شيد.
 
 
اگر گفتيد فرق يك تخم مرغ در تهران و در مسكو چيه؟
در مسكو اگر تخم مرغ را زير مرغ بگذارند بعد از 21 روز احتمالا يك جوجه از تخم بيرون مي آيد....اما در تهران ممكن است از تخم مرغ هر موجودي بيرون بيايد...مثلا يك شتر.
 
 
اگر گفتيد فرق محل كار ايراني ها و امريكايي ها چيه؟
مردم امريكا در خانه استراحت مي كنند...در اداره كار مي كنند و در خيابان تفريح...اما مردم ايران در خانه تفريح مي كنند...در اداره استراحت و در خيابان كار.
 
 
اگر گفتيد فرق يك نويسنده ايراني با يك نويسنده آلماني چيه؟
يك نویسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف مي شود و يك نويسنده ايراني وقتي جلوي چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف مي شود..
 
 
اگر گفتيد فرق يك تاجر ايراني با يك تاجر عرب چيه؟
تاجر عرب از وقتی شناخته شد موفق و خوشبخت مي شه.... اما تاجر ايراني از وقتي شناخته شد ناموفق و بد بخت مي شه.
 
 
اگر گفتيد فرق پليس راهنمايي و رانندگي ايران با جاهاي ديگه دنيا چيه؟
در همه جاي دنيا وقتي ترافيك ايجاد بشود سرو كله پليس راهنمايي و رانندگي پيدا مي شود...اما در ايران وقتي سرو كله پليس پيدا مي شود ترافيك ايجاد مي شود.
 
 
اگر گفتيد فرق يك آدم موفق در ايران با ساير نقاط جهان چيه؟
در همه جاي دنيا وقتي كسي موفق شود همه به او نزديك مي شوند و با او شريك مي شوند و به او كمك ميكنند ...اما در ايران وقتي كسي موفق شود همه از او فاصله مي گيرند و رابطه شان را با او قطع مي كنند و جلوي كارش را مي گيرند.
 
 
اگر گفتيد فرق يك زنداني در ايران با يك زنداني در اروپا  و امريكا چيه؟
در اروپا و امريكا وقتي كسي زنداني مي شود اعتبارش را از دست مي دهد...اما در ايران وقتي كسي زنداني مي شود اعتبار به دست مي آورد.
 
 
اگر گفتيد فرق سيستم اداري ايران با سيستم اداري كانادا چيه؟
سيستم اداري كانادا چون كار مردم را راه مي اندازد و به آنها كمك مي كند از مردم پول مي گيرد....اما سيستم اداري ايران چون جلوي كار مردم را مي گيرد از آنها پول مي گيرد.
 
 
اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران و جاهاي ديگر دنيا چيه؟
 در همه جاي دنيا وقتي آدم دشمن داشته باشد جلوي كارش گرفته مي شود....در ايران وقتي آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه كار پيدا مي كنند.
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت 17:30 |

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند
تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لك لك‌ها شكایت كردند
لك لك‌ها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند
طولي نكشيد كه لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند ولي اينبار همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟
 

از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم ؟

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 18:38 |

1-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست laughing

2-در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید

3-میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه

4-از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو  قایم نمیکنید rolling on the floor

5-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب  کمتر است

6- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه surprise

7-در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید

8-هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید! big grin

9-لازم نیست از 18 سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما می­آد

10- فقط شما میتونید برید استادیوم cool

11- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید

12-لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید

13- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید

14- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید

15- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید

16- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره

17- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید sleepy

18- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید

19- میتونید با خط ریشتون بیش از 12000 اثر هنری خلق کنید cowboy

20- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید

21- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟

22- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا...

23- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید

24- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید

25- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید

26- لازم نیست همیشه جای جورابهای همسرتون رو حفظ باشید

27- فقط شما میتونید سه ساعت تمام برنامه نود رو با دوستاتون تفسیر کنید

28- لازم نیست روزی چهار بار مثل آمپول ب کمپلکس سریالهای بی سر و ته وطنی رو تماشا کنید

29- لازم نیست سالی یه بار زاویه دماغتون رو نسبت به افق تغییر بدید rolling on the floor

30- میتونید حتی تا محل کارتون رو هم با دوچرخه طی کنید و کسی اونجوری به شما نگاه نکنه

31- میتونید راحت رو صندلی های جلوی اتوبوس بشینید و در عقب دود نخورید(البته این اتوبوس های BRTاین قضیه رو خرابش کرد)

32- میتونید با شلوارک و رکابی راحت تا سر کوچه برید smug

33- خیالتون راحته که هرگز یک خواهر شوهر (و ایضا جاری) که مدام رو اعصابتون رزم آیش برقرار کنه ندارید

34- لباسهاتون ظرف 48 ساعت دلتون رو نمیزنه

35- در زیر گرمای نابود کننده تابستون خیلی راحت با یه آستین کوتاه میایید بیرون

36- نیازی ندارید هر روز که از خواب پا میشید تا ساعت 6 بعدازظهر رو جلوی آیینه با خودتون ور برید

37- نیازی نیست سه چهارم عمرتون رو توی کلاسهای آشپزی ،خیاطی، گلدوزی، آموزش فال شیرموز و تقویت اعتماد به نفس در 3/0 ثانیه بگذرانید whistling

38- نیازی نیست داخل کیفتون به تعداد رنگهای یک LCD لنز چشم داشته باشید(رنگهای LCD  معمولا بالای 16 میلیون میباشد)

39- اگه به انواع فنون حرکات موزون آشنا نبودید هیچ اشکالی نداره

40- فقط شما میفهمید که یک 206 اسپرت خفن چقدر زیباست

41- بدون اینکه کسی بهتون چیزی بگه میتونید ساعتها پلی استیشن بازی کنید

42- با دیدن سوسک و موش و امثالهم اجدادتون از گور در نمیایند و جلوتون رژه نمیروند

43- فرق CD رو با بشقاب میوه خوری متوجه میشید I don't want to see

44- با یک سرماخوردگی سه ماه در CCU بیمارستان بستری نخواهید شد

45- میتونید یه جوک بامزه تعریف کنید بدون اینکه خودتون قبل از همه دو ساعت تمام بهش بخندید

46- روی در هیچ مغازه ای ننوشته اند که از پذیرفتن آقایانی که شئونات اسلامی را رعایت نکنند معذوریم(بس که محجوب هستند آخه)

47- داشتن ریش پروفسوری از ویژگی های بسیار  ممتاز است که مخصوص شما آقایان میباشد

48- فقط شما میتونید کت و شلوار بپوشید و کروات بزنید و کلی خوشتیپ بشید

49- بیش از 60 درصد رشته های مهندسی رو شما به خودتون اختصاص دادید(دیگه از این با کلاس تر؟)

50- و در نهایت اینکه میتونید تو خیابون از هر کس که دلتون خواست بپرسید ساعت چنده؟! (این یکی دیگه ته ویژگی بود) hurry up!peace sign

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 14:1 |

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.

اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلما روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 10:51 |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 
استاد پرسيد: چه آوردي؟
 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
 
استاد گفت : عشق يعني همين!
 
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
 
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
 
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
 
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!!

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 16:47 |
روش هاي شير دادان به فرزندان
مادر تهراني: کامي بيا مي مي
عربه: حسون تعال پستون مادره
لره: گرگعلي بيو گيتو بخور
تركه بعد از عمليات داشته شهدا رو جمع و توي پلاستيک مي کرده بين شهدا يه زخمي بوده که به زحمت ميگه من زخمي هستم شهيد نشدم تركه ميگه بيا برو توي پلاستيک شهيد شدي بدبخت داغي نميفهمي
 ادامه جوک ها در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 10:6 |

اخبار بد—مرگ یکی از عزیزان، بیماری، اخراج شدن از کار و ...—مثل شوک می مانند، وحشت می کنید و همه زندگیتان ناگهان تغییر می کند.

جای تعجب نیست که در تحقیقی مشخص شده است که تقریباً همه خانم هایی که به تازگی ابتلا به سرطان سینه شان به آن گزارش شده است، دچار پریشانی و اضطراب می شوند. اما جدی تر اینکه، این وضعیت در تقریباً نیمی از آنها آنقدر پیشرفت می کند که منجر به اختلالات روانی شدید مثل افسردگی می شود.

کاملاً بدیهی است که شنیدن خبر بد چندان آسان نیست. اما واقعیت این است که باید با آن کنار بیایید، شما فرزندانی دارید که باید از آنها حمایت کنید و زندگی که باید آنرا ادامه دهید. اما چطور؟

بااینکه به نظر غیرممکن می رسد اما راه هایی هست که می توانید بااستفاده از آنها به خودتان برای کنار آمدن با این اخبار بد و شروع یک زندگی جدید، کمک کنید.

کمک بگیرید

بعد از شنیدن یک خبر بد، ساده ترین راه این است که فکر کنید تنها و بی کس هستید و یا آنقدر خودتان را غرق در فکر کردن به جزئیات آن مسئله می کنید که دیگر نمی توانید از زندگی لذت ببرید. باید سعی کنید با افراد خوشبین و مثبتی که در اطرافتان دارید صحبت کنید و از آنها کمک بگیرید. و حتماً انجام کارهایی که سابقاً از آنها لذت می بردید را ادامه دهید.

اطلاعات بگیرید

در شرایطی که اخبار بد، خبر ابتلای شما به یک بیماری باشد، یا مواردی مثل این، تا می توانید در آن زمینه اطلاعات جمع کنید. در اینترنت برای گرفتن اطلاعات درمورد آن بیماری جستجو کنید، کمی تحقیق کتابخانه ای انجام دهید و حرف های بیماران مبتلا به آن بیماری را بشنوید. وقتی حس کنید که کاری انجام می دهید اضطراب و ترستان تاحدودی تسکین می یابد.

درمورد احساساتتان قضاوت نکنید

بااینکه ممکن است از دهان دوستان و آشنایان بشنوید که باید سرتان را بالا بگیرید و قوی باشید، اما لزومی ندارد درمورد احساسی که دارید حس بدی داشته باشید. ترسیدن و ناراحت بودن کاملاً طبیعی است و هیچ اشکالی ندارد. وقتی کم کم سعی می کنید که با آن خبر بد و تاثیری که در زندگیتان دارد کنار بیایید، به خودتان اجازه بدهید که هر احساسی را آزادانه و بدون قضاوت و انتقاد تجربه کنید.

به خودتان فرصت دهید

در زمانهای سخت، نباید از خودتان انتظار داشته باشید که نظم و روال عادی زندگی را داشته باشید یا با همان سرعت قبل در زندگیتان پیش روید. درصورت نیاز از دیگران کمک بگیرید، تعهداتی که انجام آن در آن زمان به نظرتان دشوار است را لغو کنید و از خودتان مراقبت کنید. خوب غذا بخورید، خوب بخوابید و ورزش کنید. و بالاتر از همه اینها به خودتان سخت نگیرید.

احساسات منفی را بیرون بریزید و کم کم شرایط را بپذیرید

مهم نیست که شوک احساسی که به شما وارد شده، چیست، مراحلی هست که بعد از هر شوک احساسی باید طی کنید. شاید اول آن اتفاق را نپذیرید یا سعی کنید نادیده اش بگیرید و دوست داشته باشید که به زندگی که قبلاً داشتید برگردید. در مرحله بعد ممکن است از آن وضعیت عصبانی شوید و مدام بپرسید که "چرا من؟"  و همه چیز را زیر سوال ببرید و آخر سر هم به طریقی افسرده و مغموم شوید.

بااینکه همه این مراحل کاملاً نرمال وطبیعی هستند اما شما را از پذیرفتن واقعیت دور می کنند. قبول واقعیت از نظر احساسی خیلی دشوار است اما باید به خودتان اجازه دهید که کم کم به آن سمت بروید. وقتی آن اتفاق را پذیرفتید آنوقت می توانید به آن با آرامش بیشتری نگاه کنید، نه با ترس و عصبانیت و ناراحتی.

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 19:4 |

20 دلیل محكم و منطقي برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید :

1. نام خانوادگی بچه هايتان تابع نام خانوادگي شما است.

2. مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.

3. برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.

4. درب تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می کنید.

5. دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.

6. جنسیت شما در موقع استخدام مطرح نیست.

7. لازم نیست کیفی پر از وسایل بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید.

8. ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.

9. همکارانتان نمی توانند اشك شما را در بیاورند.

10. اگر در 34 سالگی هنوز مجرد هستيد احدي به شما ایراد نمی گیرد.

11. رنگ اجزای صورت شما در هر صورت طبیعی است.

12. با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل کنید.

13. وقتی مهمان به خانه ی شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.

14. بدون هدیه هم میتوانید به دیدن تمام دوستان و آشنایان بروید.

15. می توانید آرزوی هر پست و مقامی را داشته باشید.

16. حداقل 20 راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه ی داخلی یا خارجی بلد هستید.

17. ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.

18. در تقسيم ارث سهم بيشتري مي بريد.

19. احتمال مدير شدنتان زياد است.

20. مي توانيد چند زن داشته باشيد.(احتياط! معلوم نيست خوشبخت شويد)


20 دلیل محكم و منطقي برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید :

1. نام هر گل زيبايي كه در طبيعت است را روي شما مي گذارند.

2. به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

3. آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد.

4. عشق و هنر ابداع شماست.

5. زيبايي مخصوص شماست.

6. هميشه جوانتر از سنتان هستيد و هيچكس نمي داند شما چند ساله ايد.

7. بهشت زير پاي شماست.

8. هميشه تميز و نظيف هستيد.

9. هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.

10. مجبور نيستيد خانه به خانه برويد و خواستگاري كنيد مثل خانم ها در خانه مي نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه به خواستگاري شما بيايند.

11. در همه جا حق تقدم با شماست.

12. هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و كبود نمي شويد و خون به پا نمي كنيد.

13. ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

14. نصف بيشتر از صندلي هاي دانشگاه را شما تصاحب كرده ايد.

15. به‌ جزئيات‌ زندگي‌ و رفتاري‌ با دقت‌ نگاه‌ مي‌كنيد و آنها را در حافظه‌ خود جاي‌ مي‌دهيد.

16. درصد كاركنان زن نسبت به كل كاركنان در حال افزايش مستمر است.

17. ميانگين عمرتان بيشتر از آقايان است.

18. موفقيت مردان مرهون زحمات شما است.

19. مردان از دامن شما به معراج مي روند.

20. حرف آخر را هميشه شما مي زنيد.
 

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 17:44 |

روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 17:30 |

ادامه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 17:0 |

اين آمار رو كه مي بينيد  آخرين تحقيق دفتر امور اجتماعي وزارت كشور در زمينه فرار دختران هست و جالبترين نتيجه اينكه آمار دختران فراري در استان قم و استان سمنان از تهران بيشتره به طوري كه باعث تعجب همه شده كه بالاترين آمار دختران فراري متعلق به قم هست .

بر منكرش لعنت برادر .

صد البته دوست دختر نعمته و دوست دختر راستگو ديگه نعمت الهي ميشه . از ما كه گذشت ولي انشالله از اين نعمات الهي صد تا صد تا نصيبتون بشه. 

 به قول مارمولك:    من به نمايندگي از طرف خدا در اين محل  و همه محله ها ميگم برو حالتو ببر . هر كسي هم چيزي گفت بهش بگين برو ماستتو بخور.

به به , به به

نه كه ملت ما قهرمان پرش از موانع بلند مثل گراني , بيكاري , فقر وووو هستند اينه كه براي اينكه در زندگي روزمره هم يادشون نره كه جاده صاف و بدون ناهمواري نداريم براي خط عابر پياده هم مانع گذاشتن . حالا هي بگين اينها كاراشون هماهنگي و بار فرهنگي نداره .

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 9:16 |

بقیه عکسها در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 16:58 |

زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت
: لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت
: اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.

دهنده بي منت، فقط الله است و بس !

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 16:9 |

مرتفع ترين پايتخت جهان

مرتفع ترين پايتخت جهان، شهر لاپاز، در بوليوي است.
اين شهر 12 هزار پا از سطح دريا ارتفاع دارد.


بلندترين صداي جهان

بلندترين صداي جهان، صداي گردش زمين به دور خودش مي باشد
و آنقدر شديد است که اگر ما بشنويم فورآ خواهيم مرد.


زيباترين و بلندترين ساختمانها

ساختمان هاي شهر نيويورک در کشور آمريکا،
زيباترين و بلندترين ساختمان هاي جهان معرفي شده اند.


بلندترين کوه هاي جهان

عموما فکر مي شود که بلندترين کوه هاي جهان در تبت قرار دارد . ولي اگر خاطرات مسافران به قطب جنوب بررسي شود، آنان از کوه هايي صحبت کرده اند که بسيار بلندتر از اورست است .


بلندترين بادگير

بلندترين بادگير در ايران در شهرستان ابرکوه در استان يزد قرار دارد. اين بادگير زيبا به صورت يک بادگير بزرگ در پايين و يک بادگير کوچکتر برروي آن مي باشد.
اين بادگير در خانه آقازاده قرار دارد و مربوط به عصر قاجار مي باشد.


بلندترين جرثقيل سيار

جرثقيل 810 تني مارک "روزن کرانزک 10001" بلندترين جرثقيل سيار در جهان است.
قدرت بالابري ( حداکثر وزن بار ) آن 984 تن و طول بازوي متحرک آن 202 متر است.


بلندترين طناب

براي مسابقات طناب کشي که در جشنواره سالانه ناهاسيتي ( در اوکيناواي ژاپن ) در اکتبر 1995 برگزار شد، طنابي به طول 172 متر و قطر 1/54 متر از الياف گياه برنج تهيه گرديد.
وزن اين طناب عظيم الجثه 26/73 تن بود.


بلندترين مجتمع آپارتماني

ساختمان 100 طبقه موسوم به جان هنکاک سنتر در شهر شيکاگو، با 343/5 متر ارتفاع، بلندترين مجتمع آپارتماني در جهان به شمار مي رود.


بلندترين ساختمان بانک

ساختمان 72 طبقه فرست بانک تاور (First Bank Tower)
بانک مونترال در شهر تورنتو در کانادا با 284/98 متر ارتفاع، بلندترين ساختمان بانک در دنيا است.


بلندترين شمع

بلندترين شمع جهان در نمايشگاه استکهلم در سال 1897 به نمايش گذاشته شد
که ارتفاعش 24/38 متر و قطرش 2/59 متر بود.

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 12:49 |

1- سعي كنيد هنگام تردد در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد:
به اين ترتيب به نظر، كارمند سختكوشي مي‌‌رسيد كه قرار است در جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دستخالي اين طرف و آن طرف مي‌‌روند عاطل و باطل به نظر مي‌‌رسند و تصور عموم از كساني كه «روزنامه» زير بغل دارند اين است كه از زير كار در مي‌‌روند و به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه و حل جداولش مي‌‌كنند.

2- براي اين كه به نظر برسد سرتان شلوغ است:
از رايانه استفاده كنيد. استفاده از رايانه درنگاه خيلي از كساني كه چشمشان به شما مي‌افتد مترادف «كار» است در حالي كه شما مي‌‌توانيد فرصت را مغتنم شمرده و ايميل‌هاي شخصي خود را دريافت و ارسال نماييد، چت كنيد، در مورد موضوعات مورد علاقه خود search نماييد، وبلاگ‌ها و سايت‌هاي مورد علاقه خود را نگاه كنيد و بدون اينكه ذره‌اي كار انجام داده باش?د حسابي خوش بگذرانيد و اگر زماني توسط رييس‌تان گير افتاديد (كه حتما گير مي‌افتيد) بهترين دفاع اين است كه ادعا كنيد در حال يادگيري نرم‌افزار جديدي هستيد كه به نوعي به كارتان مرتبط است.

3- ميز كارتان را به هم بريزيد:
اطراف خودتان را حسابي با اسناد، جزوات و اوراق پركنيد. در نگاه افراد حجم كاري كه ديده مي‌‌شود مهم است.
 اگر مي‌‌دانيد قرار است كسي در دفتر كارتان در مورد كارش با شما ديدار داشته باشد اسناد و مدارك مربوط به او را در ميان اوراق خود گم وگور كنيد و بعد در حضور او دنبالشان بگرديد.

4- از منشي تلفني استفاده كنيد و حتي‌المقدور به تماس‌ها پاسخ ندهيد:
افراد براي اين كه چيزي به شما بدهند با شما تماس نمي‌‌گيرند، آنها تماس مي‌‌گيرند تا شما براي‌شان كاري انجام دهيد و فقط بلدند براي شما دردسر بسازند و اين منصفانه نيست!!!!

5- ظاهري آشفته و پريشان داشته باشيد:
ظاهر پريشان شما رييس‌تان را متقاعد مي‌‌كند كه سر شما حسابي شلوغ است.

6- كاري كنيد كه به نظر برسد تا ديروقت كار مي‌‌كنيد:
هميشه دير دفتر را ترك كنيد به خصوص زماني كه رييس‌تان در اداره است.
 مي‌‌توانيد از اين فرصت براي خواندن مجلات، كتاب‌ها و سرگرمي‌هاي اين چنيني كه هميشه قصد مطالعه‌شان را داشتيد ولي فرصت نكرده‌ايد استفاده كنيد.

7- آه بكشيد:
زماني كه افراد زيادي اطرافتان هستند وانمود كنيد داريد به سختي كار مي‌‌كنيد و بعد با صداي بلند طوري كه همه بشنوند آه بكشيد. تصور حجم بالاي كاري كه داريد انجام مي‌‌دهيد آنها را تحت تاثير قرار خواهد داد.

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 8:49 |
پس از ساعتها تحقیق ، برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زير اعلام می شود :

امريکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافيک ، 2 ساعت تفريح ناسالم ، 2 ساعت تماشای تلويزيون ، 2 ساعت کار با اينترنت

فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خيابان ، 4 ساعت کتاب خواندن ، 2 ساعت حرف زدن عليه تلويزيون ، 2 ساعت خنديدن

ايتاليا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2ساعت خيابان گردی

آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات تلويزِيونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی

کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفريح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی : 8 ساعت تفريح همراه با کار ، 6 ساعت تفريح همراه با خريد در خيابان ، 10 ساعت خواب

مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشيدن قليان ، 2 ساعت گوش کردن به ام کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته

هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فيلم ، 2 ساعت جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خيابان

پاکستان : 4 ساعت کار غير مجاز ، 8 ساعت خواب در حين کودتا ، 8 ساعت اعتراض عليه کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پليس

ايران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافيک ، 1 ساعت کار ،3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فوتبال!
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 16:43 |




بقیه رو در ادامه مطلب ببینید
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 16:39 |


مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 
 
  راستي ! چرا يافتن خدا براي خيلي از ماها اينقدر دشوار است ؟
  
شايد جواب اين سوال در اين جمله باشد كه :
   
  زيرا ما بدنبال چيزي هستيم كه هرگز آنرا گم نكرده ايم ...!
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:54 |
واقعا زیباست نبینی ضرر کردی





ادامه عکسها در ادامه مطالب
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:28 |
توصیه می کنم زیر 18- نبینن





بقیه عکسها در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:0 |
می خواهم فاحشه بشوم...
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 11:4 |

دلم می خواد واست بمیرم... اما حیف که پهلوانان نمی میرند! hee hee

 

به حیف نون میگن تو که روزه نمی گیری، چرا سحری می خوری؟ می گه نماز که نخونم،... روزه که نگیرم... سحری هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟ whistling oh go on

 

 چرخه زندگی مردها:
بچگی:
م.ذ: مامان ذلیل
جوانی:
د.ذ: دوست دختر ذلیل
میان سالی:
ز.ذ: زن ذلیل
پیری:
ب.ذ: بچه ذلیل
مرگ:
ذ.م: ذلیل مرده!
rolling on the floor

 

 کار سره بذاره رو یكی آدم می ده حال كلی
زور نزن! از آخر بخون!
silly

 

ای بابا! هر شب من باید عین منگ ها با SMS بیدارت کنم؟ خوب مثل بچه آدم موبایلتو خاموش کن دیگه! tongue

 

حیف نون با گوسفنداش لج می کنه، می بردشون زمین چمن مصنوعی!big grin

 

حیف نون داشته دعا می کرده: خدایا منو نیامرز!
ازش می پرسن چرا این جوری دعا می کنی؟ می گه دارم شکسته نفسی می کنم!
smug party

 

 توجه! توجه!
...
...
...
از توجهت متشکرم!
oh go on

 

حیف نون رنگ می زنه ثبت احوال، می گه ببخشید اونجا ثبت احواله؟ می گن بله... می گه من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید. drooling hee hee

 

ببخشید لنگه كفش من خونه تون جا نمونده؟
امضا: سیندرلا
...
...
(طرح پیدا كردن شوهر برای دختران دم بخت)
party  big hug

 

به حیف نون میگن فعل خوردن رو صرف کن. میگه: میل ندارم، صرف شده، نوش جان، چشم!day dreaming

 

تف به این زندگی
تف به نامردی
تف به دلتنگی
تف به جدایی
...
تف برسون، تفم تموم شد!
laughing  rolling on the floor

 

پیرزنه 200 سال عمر کرده بود، بهش می گن: مادر! تو این سن چه آرزویی داری؟ می گه: ننه 6 سال دیگه عمر کنم بشم 206 جوونا بیفتن دنبالم!thumbs up

 

 باتوجه به تفاوت نرخ Sms فارسی and engelisi اين sms
Only for
گیج نمودن
Computere
مخابرات
درتشخيص هزينه اين sms
ارسال شده است و ارزش digari ندارد.
cool

 

 دوستت دارم
...
...
به اندازه تمام مدال های المپیک ایران!
liar

 

 اگه تو بامن باشی، چراغ خونم باشی...
...
...
آنقدر روشن خاموشت می کنم تا بسوزی!
laughing

 

گرمی دستانت، سرخی لبهات، تپش قلبت، نرمی صدات...
...
...
همش مال فشار خونه! برو دکتر!
big grin

 

 اگه تونستی شصت پات رو تو دماغت بکنی، یا تونستی با دنده عقب جلو بری، یا اینکه ایستاده بدویی...
...
...
اون موقع می تونی بگی من با اس ام اس سر کار نمی رم!
cowboy

 

ده تا لر داشتن غذا می خوردند...
یکی از آنها میترکه!
نه نفره دیگه میگن خوش به حالش سیر شد!!! 

 

 

 

پيره مرده به پيره زنه ميگه جيگرت رو بخورم...

 


پيره زنه ميگه: برو بابا تو كه دندون نداري !!!
feeling beat up

 

 

 

مي دوني چرا زن هاي عرب مايه دارند؟
.
.
.
چون دست به معامله هاي گنده مي زنن!!!
hee hee

 

 

يه بار يه قزوينيه تو صف آخر نماز جمعه وايساده بوده...

تو ركعت آخر يه كم از بقيه زودتر پا ميشه بعد ميگه:

خدايا من به خاطر اين 2 ركعت نماز سزاوار اين همه نعمتم؟!!!
not worthy  oh go on

 

يدفه غضنفر ميميره،...
اعلاميه فوتشو ميزنن به درو ديوار اردبيل همه ملت ميرن بهش راي ميدن!!!
worried laughing

 

تركه اسم پيغمبر(ص) يادش ميره، ميگه: بر جمال پاك پدر خانم حضرت علي(ع) صلوات!!! drooling

 

تحقيقات نشون داده اصفهانيها فقط در 22 روز سال رشد مي کنند:

(دهه اول محرم + 12روز اول عيد)
dancing

 

اگه ديدي بچه اي كنار يك روزنامه نشسته و روزنامه زرد شده...

بدون كار بچه نيست، تبليغ ايرانسله!!!
whistling

 

الهي شمع بشي پروانه شم دورت بگردم بعدش فوتت كنم خاموش بشي هرهر بخندم!!!oh go on
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:41 |


نمی توانی جلوی پریدن آنها را بگیری، اما می توانی خودت را از گزند حفظ کنی



یا چتر حجاب را برسر بکش، یا به تو هجوم خواهند آورد!!
+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:1 |
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا
 
صورت گرفت .
 
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
 
مشتري پرسيد :چرا؟
 
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر ميشود با وجود خداي مهربان
 
اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
 
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
 
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به
 
آرايشگر گفت :مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!!!!!!!!!
 
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را
 
مرتب كردم!!!!!
 
مشتري با اعتراض گفت :پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
 
آرایشگر گفت :"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
 
مشتري گفت دقيقا همين است
 
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
 
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

+ نوشته شده توسط مهدی پروا در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 9:49 |